عصر اولین ها// ایمان کاهکش: خواستم در سوگ کوچ ابدی پیمان نجف پور شهنی، مثل همان کلیشه های همیشگی (که بسیار دیده ایم) بنویسم اما نمیشد تلاقی دو همشهری را در پیچ و خم یک اتفاق نادیده گرفت و از اخلاق نیک رسانه ای اش نگفت.
سال ۱۴۰۱ در بحبوحه ی حضور بعنوان بازرس خانه مطبوعات بود که از باب گلایه مندی، حوالی ساعت ۱۰.۳۰ پیمان با من تماس گرفت در حالی که از پلیس فتا آمده بود. گلایه داشت از اهانتی و گفت که می خواهد به دادسرا شکایت کند. چند دقیقه ای صحبت کردیم و در نهایت گفت که دلخور نشی اگر شکایت میکنم و … . من هم او را مختار دانستم که بابت موضوع پیگیر شکایتش باشد.
در طول جلسات دادرسی هم با تمام دلخوری هایی که داشت باز هم خوی ایلیاتی و مرام «بچه مسجدسلیمانی» نمی گذاشت که روبروی همشهری اش قرار بگیرد و در تلاش برای سازش و مختومه شدن پرونده بود. حتی با وساطت چندتن از دوستان که خارج از فضای دادسرا نشستیم هم تکیه کلامش حول محور «گذشت» می چرخید…
پرونده ما هم با تمام فراز و نشیب هایش سرانجام پس از حدود دو سال مختومه شد اما خاطره ای که از پیمان در ذهنم مانده را حیف آمد که ننویسم. آن هم در این وانفسا که از ثانیه ی بعد خودمان هم خبر نداریم که «چگونه» خواهیم بود. پس چه بهتر «حتی آن جا» که اهانتی می شود و یا (به زعم خودمان) ظلمی روا می دارند هم «درون گود» به دنبال پاسخ باشیم و به اصطلاح فوتبالی ها «حرفمان را درون زمین بزنیم».
این که دنبال تسویه حساب های خارج از گود باشیم و فرای تمام قوانین و اصول، خودمان را «تنها» محق بدانیم که نمی شود….
حتی آن جا که دم از اخلاق می زنیم هم حداقل پایبند به آن باشیم و به هر شیوه بجا و نابجا متوسل نشویم.
عبرت بگیریم که دنیا آیینه ی عبرت است و شاید مرگ پیمان، می تواند تلنگر خوبی باشد به ماها که در زمین بازی اخلاق را باخته ایم.
آری، پیمان رفته و از او همین اخلاق نیکو و خاطراتی مانده که هر کدام از ما در گوشه ای مرور می کنیم شب را و روز را هنوز را …













































































