این روزها اهواز، در گرمای همیشگی جنوب، بیش از هر زمان دیگری به شهری از دلها تبدیل شده است. خیابانها تنها مسیر عبور خودروها نیستند آنها به تونلهایی از وحدت بدل شدهاند.تونلهایی که مردم در آنها از کنار هم عبور نمیکنند، بلکه به هم میپیوندند.
در پیادهروها مردمی را میبینید که هر کدام از جایی آمدهاند اما مقصدشان یکی است. حس مشترکی از تعلق، از بودن در کنار هم، از پیوند تن و وطن.
جوانی پرچم بر دوش دارد، کودکی در آغوش مادر، فرزندی دست در دست پدرش راه میرود و پیرمردی که سالها از فراز و فرود این شهر گذشته با مشتی گره کرده با صدایی به قامت نخل های شهرم رجز میخواند.
اهواز شهری است که به همدلی عادت دارد. شهری که در روزهای سخت جنگ، در روزهای سیلاب و در گرمای سوزان تابستان، همواره نشان داده است که زندگی در آن تنها یک زیستن ساده نیست و نوعی با هم بودن است. امروز هم همین روح در خیابانها جاری است. مردمی که شاید یکدیگر را نشناسند، اما نگاههایشان آشناست.
با غروب آفتاب، شهر جان تازهای میگیرد.نسیم خنک کارون از میان خیابانها میگذرد و چراغها بر چهره مردمی میتابد که هنوز در میدانها و بلوارها ایستادهاند. صداها نرمتر میشود، اما حضورها پررنگتر. انگار شهر نمیخواهد لحظههای همدلی زود تمام شود.
هر شب اهواز یک روایت است. روایتهایی از مردمی که در گرمای جنوب، در کنار رود کهن کارون، بار دیگر یادآوری میکنند که وطن فقط خاک نیست.وطن در تنهای ایستاده کنار هم معنا پیدا میکند. و اینگونه است که خیابانهای اهواز به تونلهای وحدت بدل میشوند.مسیرهایی که از دل مردم میگذرند و به قلب ایران میرسند.

























































































